تبليغاتX
روزهای تاریک من

روزهای تاریک من

..

سلام

مي دوني بعد از مدتها ديشب خوابت رو ديدم. ازم ناراحت نشو .من يك تكه ي جدا شده از زندگي تو هستم.مطمئن باش باندازه ي غباري هم در زندگي تو دخل و تصرف ندارم و نخواهم داشت و باور كن از ته دل از ته دل مثل مادري كه مي بينه بچه اش داره راه مي ره و بالنده شده از اينكه تو به آرامشي نسبي رسيده اي خوشحال مي شم .

هنوز هم و هميشه در خاطرم هستي و روزي نيست دلم برات نزنه. اينو به حساب چيزي نذار و ملامتم نكن ..من اين جوري هستم گرچه شايد تو بي تفاوت از من باشي ..

مي دوني چرا اونجا نمي نويسم ..فقط بخاطر تو و اينكه چيزي ننويسم تو وسوسه بشي بياي بخوني و آرامشت بهم بخوره ...

مي دوني عذاب آورترين چيز يا شايد يكي از چيزهاي عذاب دهنده اينه كه تو يكيك رو دوست داشته باشي و هيچ وقت نتو ني ببني.

ديشب خوابت رو مي ديدم..مرسي

بازم به خوابهاي من بيا...من دوستت دارم..

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 15:21  توسط پیوند  | 

سلام

نمی دونم این متن رو می خونی یا نه ؟ حتی شاید نگاهت هم بهش نخوره .اما من می نویسم .من هیچوقت بهت نمی گم اینو بخون چون برام یقین شده تو رو به زور نمی شه به کاری وادارت کرد .

روزها میام بهت سر میزنم اما برای اینکه اعصابت رو بهم نریزم و آرامشت رو در سهم خودم بهم نزنم چیزی نمی نویسم..فقط برات دعا میکنم و ازته دل برات آرزوی آرامش می کنم.دعا چیزی است برای رسیدن و رساندن به آرامش تابع آیین خاصی نیست.مثل گفتن یک دوستت دارم از یکی برای دیگری اثرگذار .

نمی خوام تکرار در تکرار بگم دوستت دارم یا عاشقت هستم. اما اگر عاشقت هم باشم جور دیگری است حتی دوستت داشتنت هم جور دیگر... عصبانی نشو مطمئن باش من از تو خیلی دورم خیلی اما هیچوقت فراموشت نمی کنم...

میدونم حالا دیگه این حرفها برات مهوع هست .دلیلش هم واضح هست . می دونم شرایط آدم ها خیلی روی تصمیم هاشون تاثیر گذار هست . درسته من هم گاهی به این حالت می رسم ..توی این بحث نیست.اصلا و ابدا.پس بگذار هر احساسی راجع بهت در دلم باشه .اصراری به واگویی و واکاوی اون نیست.

گاهی به خودم که نگاه میکنم یک تف گنده میندازم توی روی خودم و می گم خوب تو هم با کی و کی وکی فرقی نداری .. خودم رو در نقش اون حاجی توی سگ کشی بیضایی میذارم یا هر کی با اون تلقی از شخصیت...

خوب باید هم این نگاه رو به خودم داشته باشم.یک جور آدم شکم گنده ی جانماز آب کش.امادر همه اینها بخدا قسم معصومیت کودکانه ای را می بینم که نمی دانم از کجای این درخت سر به فلک کشیده جوانه زد و خواست تا ریشه بدواند. توجیه خواستن چیزی که میدونی مال تو نیست حتی دوست داشتنش به دیده احترام یا حتی دل بستن بهش..چیزی بعید و مبادا...

درست مثل دوست داشتن عروسک پشت ویترین داستان صمد..تعلقی بی تملک...

نمی دونم نقش اتفاق توی زندگی چقدر هست؟اما به خوبی میدونم زندگی خود یک اتفاق است .اتفاقی ساده...اتفاقی که به یک نگاه بند است به یک نفس به یک کوچه..راهرو ..یک وب...یک خواندن ..

شاید با تاخیر یک اتوبوس نیفتد.با یک باران رخ ندهد یا با یک قطعی برق یا اینترنت اصلا نیاید و...

این گونه بود اما که دست قضا من در راه کسی قرار گرفتم و مثل چاهی خالی همه ی ظرفیت خالیم در جستجوی چیزهایی بود و مشتاق به حرفهایی که خیلی بوی دلم را داشت..شاید...دلی پر درد و طبیبی که نیشتر بدست دارد.....همیشه اینگونه رخ میدهد ناگهان شعله ای می آید و خرمنی آتش می گیرد...

می دانم روزهایی بود که قلبها در سراچه ی سینه می تپید..دلها می لرزید و چشمها خواب نمی دید...اینها چه بودند؟؟یک حس اشتباه؟؟یک تصادف عوضی؟؟یک توهم یا یک حادثه ؟؟نمی دانماما به یقین روزها و شبهایی بود که من در تلاطم کشتی سرگشته ی دلم به این سو و آن سو می رفتم و نمی شد که این همه را دروغ بگویم حتی به کلمه ای...

گاهی دلت که گرفت نمیفهمی در کجا ابرهای بارانی چشمت را بباری؟در جنگل یا کویر؟؟به محض ترکیدن یک بغض می باری..

اینها بود و تو بگو اشتباه بود و غلط بود و من میگویم امابود و واقعیت داشت...

حالا یادگار آن روزها برای من باقی است تا دنیا دنیا باشد...من در زندگی طعمی از این دلشوره را از جانب کسی که می خواستم برای خودم ندیدم و این چنین بود که عطش  من مسخ کلماتی شد که انگار در وجود خودم تنیده بود سیراب میشد و تشنه تر می گشت...و این تکرار در تکرار بود..خواستم تو را برهانم خودم را در دام دیدم و صید شدم...عجب صید دلم کردی...بنازم چشم مستت را ....

حالا از آن روزها می گذرد و من هر روز درست مثل همان روز سرد دی ماهی که تو دانه های برف را بر گونه ات حس میکردی به همان اندازه تو را می خواهم و دلم می لرزد و البته خجالت می کشم و شماتت میکنم خودم را...

می دانم تو اما از گذشته ای آن چنان - با این که هیچ گاه نگاهی از ما بهم نرسید- بیزاری اما یقین دارم روزهایی را که گذشت تو هم سخت ......ق بودی شاید به اشتباه - اما بودی..و برای من بیادگار ماندنی ترین روزها که کسی دلش برایم میتپید باقی خواهد ماند گرچه حالا - همین حالا- به بیزاری از آن یاد کنی...

من همین دیشب خواب تو را دیدم...

من در خلوت دلم جایی برای تو باز کرده ام و دستهایم را برای همیشه برای تو می گذارم لا اقل بیاد تو...

اما انتظاری ندارم که تو دیگر به من وقعی بنهی چون یقین دارم سرگشتگی تو برای کسی است که اولین تو بوده و من هیچگاه نخواسته ام بر اشیانه  ی دیگری بلند پروازی کنم.کاش می تونستم برای پیوندتان کاری کنم.

کاش کمی به این فکر می کردی که وقتی هنوز دوباره کسی را دوست داری و تا ابد عاشقش هستی رو می تونی تحمل کنی .کاش حرفهای دلت رو مهربانانه بهش می زدی تا بدونه هنوز چقدر دوستش داری.کاش یکی بود بین شما رو آشتی می داد.حیف ...حیف از این زندگی رویایی که طعمه ی توفان بشه..بخدا یک هزارم این ها ارزوی هر کسی ست.کاش سرعقل بیاد...

من حرفهای دلت رو دیده ام به اتفاق اما مو بر بدنم راست شده از این عشق و سرگردانی هنوز تو حیرانم...

این آشیانه چگونه- با این عشق مصرانه -طعمه ی طوفان شد ؟نمی دانم.اما ایمان دارم هر کس در زندگی با هر حالی باشد جویای چنین والگی پایداری است که تو داری و هنوز و به گفته ی خودت تا همیشه....

هنوز و هنوز میشود دلبستگی تان را دوباره ادامه دهید.

همیشه دوستت دارم مرا ملامت مکن و از من نرنج...من همان کودک ساده و صمیمی هستم با اشتباهات و خریت ختی منحصر به خود مثل آدمیان دگر...من به جرعه جرعه احساس تو در مورد کسی که عاشقانه دوستش داری احترام می گذارم و چنین آدمی را شایسته پرستش...سزاوار تحسین..

خوش به حال کسی که دمی را عاشقانه با تو گذراند و هنوز دوستش داری...

به خدایت می سپارم...برایم دعا کن روزی روزگاری کسی باندازه یک هزارم چیزی که دروجودت هست مرا دوست بدارد..

من نیز در زندگی جویای همان دو چیز بودهام.عئشق و آ.رامش.گوهرانی بی بدیل که در هر صدفی پیدا نمی شود...

با نوشته های تنهایی تو دلم گرفت اشک ریختم...

گرچه میدانم تو از من تنفر نداری و رنجیده نیستی...از این رنجیده ای که شرایط برای بودن نبود...

برایت آرامش و عاشقی امیدوارم...دوست داشتنم را از ته دل پذیرا باش...برات زندگی دوباره در پناه حق و جوار کسی که عاشقانه دوستش داری رو می خوام..بدرود..بدرود.منو ببخش

*********

میدونی این روزهاکمتر می نویسم دلیلش می دونی چیه؟اینکه شاید چیزی ننویسم که تو احساس ناآرامی کنی...

خیلی دوستت دارم این تو دلم مونده بود...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 15:47  توسط پیوند  | 

.....

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 22:27  توسط پیوند  | 

وو

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 22:20  توسط پیوند  | 

...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 21:18  توسط پیوند  | 

...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 21:18  توسط پیوند  | 

راستش صبح تا حالا سر نزده بودی گفتم نکنه یه وقت سر نزنی؟با خودم گفتم یک وقت فکر نکنی ازت گله می کنم؟دوباره هم صداتو بشنوم بغض می کنم .تو نمی دونی دلم چقدر برات تنگ شده ؟با خودم خیال بافی می کردم امروز همش نگاهم به گوشی بود .دلداری می دادم .اومدم توی وبگذرم چشماموبسته بودم.نکنه سر نزده باشی با ترس چشمامو باز کردم یهو آروم شدم ازت تشکر کردم.نمی دونم این اومدنت چی معنی می ده اما برای من یعنی هنوز برات نمردم.به هرشکلی می خوای تعبیر کن.

پس فردا یا روز بعدش خدا بخواد ساعتهای ۴یا۵ می رسم جایی که تو عمریه داری نفس می کشی .من هوایی رو استنشاق خواهم کرد که باندازه نفس های این چند ماهه پر از بازدم توست و با همه وجودم به اعماق ریه هام خواهم فرستاد .احتمالا شب رو اونجا می مونم تو هتل و بعید می دونم خوابم ببره.

اجبارت نمی کنم اما خیلی دلم می خواد ببینمت.........

شاید اونجاباهات تماس گرفتم؟؟؟؟؟؟؟....

یک یادگاری می نویسم و میرم و بهت می گم بهش سر بزنی....

 

دوستت دارم خیلی زیاد...فقط با فرشته ها هستم .........................

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 18:20  توسط پیوند  | 

....

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 22:33  توسط پیوند  | 

....

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 19:1  توسط پیوند  | 

سلام

من همیشه منتظرت هستم .شاید تو این  روزها زیاد دل و دماغ و حوصله منو نداری بهت حق میدم .

همیشه یادت باشه  من خیلی دوستت دارم.

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 16:5  توسط پیوند  |